تبلیغات
نماز و جوان - چند خاطره از شهدا درباره نماز

چند خاطره از شهدا درباره نماز


چند خاطره نماز از شهدا و زرمندان

بر پا داشتن نماز، نخستین ثمره و نشانه حكومت صالحان است


نماز شب در قبر ! (شهیدان حسین و ابوالفضل قربانى) 
عملیات پیروزمد خیبر در جزیره ى مجنون در جریان بود، قراربود پس ازشكستن خط ، یگان ما كه در سه راه فتح مستقر بود به سمت بصره پیشروى كند. دشمن بعثی با آگاهی نسبى از این اخبار،دست به مقاومت شدید زد و علاوه بر جنگ روانی شدید و بمباران ها وحملات شدید شیمیایی، با آنچه داشت شبانه روز آتش بر سررزمندگان ریخت. 
دراین میان دو برادر به نام هاى حسین و ابوالفضل قربانى با حالات معنوى خود كل گردان را متاثر كرده و چون خورشیدى فروزان نورافشانى مىكردند. این دو برادر شهید، فارغ ار حوادث و هرآنچه اتفاق مىافتاد درهر مكانى كه یگان مستقر می شد، قبرى حفرمی كردند وبه خصوص در شب ، نمار می خواندند. هركسی كه بیدارمى شد، آن دو را در حال مناجات و نماز مى دید. چقدر زیبا بود توجه به معبودشان . 

نماز حاجت دو ركعتى 
در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران به همراه دو تن از رزمندگان، در اثر یك غفلت درمحاصره عراقىها قرار گرفتیم، به گونه اى كه راه پس و پیش نداشتیم . خواستیم خود را تسلیم كنیم ،ولى هنوز كمى امید داشتیم ، چون در یك چادر بودیم و هنوزعراقىها ما را ندیده بودند . با هم مشورت كردیم . بنده عرض كردم در سال 60 درعملیاتى كه با مشكل روبه رو شدیم با دو ركعت نماز مشكلمان را حل كردیم و این جا هم خوب است دو ركعت نماز بخوانیم . خیلى سریع دوركعت نماز حاجت خواندیم و با تعویض لباس توانستیم نجات پیدا كنیم . در حال فرار بودیم كه عراقىها به ما مشكوك شدند و وقتى فهمیدند از خودشان نیستیم شروع به تیراندازى كردند، ولى آسیبى به ما نرسید. 

توسل به اهل بیت 
ه همراه ده نفر از رزمندگان مأموریت داشتیم از رودخانه اى عبوركنیم و به دشمن برسیم. خود را با طناب به هم بستیم و برپیشانىهایمان نیز پیشانى بند یا فاطمه الزهرا(س) بستیم هر چه سعىمىكردیم پیشرفت كنیم نمىشد و موج هاى عظیم ما را به جاىاولمان باز مىگرداند! به پیشنهاد یكى از دوستان نماز دو ركعتى حاجت خواندیم و بلافاصله، زیارت عاشورایى با صداى بلند خواندیم . 
بعد از چند ساعت تلاش كه در ظاهر خیلى هم پیشرفتى نكرده بودیم نورى به چشمانمان خورد و نا امید از این كه نتوانسته ایم به آن طرف برویم، ولى وقتى به ساحل رسیدیم، ساحل دشمن بود و مابه بركت آن نماز و آن زیارت عاشورا، توانستیم از رودخانه عبوركنیم . 


زیباساز

نماز بیمه كننده 
پس از عملیات غرورآفرین والفجر8 وفتح فاو در خط پدافندى مستقر بودیم وتبادل آتش از فواصل خیلى نزدیك انجام مىشد. یكى از روزها در پشت خاكریز مشغول خواندن نماز بودم. در بین نمازناگهان احساس كردم ضربه ى سنگینى توسط شیئى به پشتم وارد شد. نماز را ادامه دادم و از شكستن نماز خوددارى كردم بعد از نمازمتوجه شدم تركش نسبتآ بزركى به مشتم برخورد كرده است ! 
تركش را در دستم كرفتم ولى هنوز بسیار داغ بود و نمىشد آن را در دست نگه داشت . وقتى بادگیر را از تنم خارج كردم ، دیدم بادگیر سوراخ شده است ولى در حال نماز هیچ آسیبى ندیده ام ! 

نماز بر روى برانكارد ! 
ایام عملیات قدس 3 بود كه در اورژانس فاطمه زهرا(س)،برادرى را آوردند كه هر دو دست او قطع شده بود. وقتى او را براى اتاق عمل آماده مىكردند، ایشان را بر روى برانكارد گذاشتند تا به اتاق عمل ببرند. مسوول تعاون آمد تا از این رزمنده سوالاتى بپرسد.ولى چشمانش را بسته بود و جواب نمىداد و راحت خوابیده بود. همگى فكر كردیم شاید شهید شده باشد. به دنبال آن بودیم كه مقدمات كار را جهت تست ضربان قلب و احتمالا انتقال وى به سردخانه آماده كیم . ناگهان دیدیم كه چشمانش را باز كرد وبا یك متانت خاص گفت : برادر! ببخشید كه جواب شما را ندادم ، چون فكر مىكردم اكر به اتاق عمل بروم شاید وقت زیادى طول بكشد ،نمازم قضا مىشود. آن موقع كه شما سوال كردید مشغول خواندن نماز بودم ! 

معجزه الهى 
در سال 1367 هنگام عقب نشینى نیروها و جمع آورى تسلیحاتاز مناطق جنكى، گاهى جنگنده هاى عراقى از خط مرزى عبورمىكردند و در بعضى مناطق بمباران هایى انجام مىدادند. یك روز درسنگرى بودیم كه داخل آن مقدار زیادى مهمات بود. ناگهان اعلام شد جنگنده هاى عراقى هجوم آورده اند و ما از سنگرخارج شدیم . 
صدایى به گوش مىرسید كه فریاد مىزد: حاجى را از سنگربیاورید بیرون.اما در همین لحظه بود كه جنگنده عراقى موشك هاى خود را پرتاب كرد و سنگر مورد اصابت قرار گرفت. ماسریع موضع گرفتیم كه مورد اصابت تركش ها قرار نگیریم . بعد ازچند لحظه كه وضعیت عادى شد به محل برگشتیم . یكى از نیروها گفت : بروید داخل سنگر نیمه ویران و حاجى را بیرون بیاورید. من به همراه یكى از دوستان، سینه خیز رفتیم داخل سنگر و با منظره ىعجیبى روبرو شدیم كه جز معجزه ى الهى چیز دیگرى نبود! 
حاجى در سنگرى كه مورد اصابت موشك قرار گرفته بود مشغول خواندن قرآن و نماز بود! 

دلیل محكم (شهید غلامعلى پیچك) 
شهید پیچك، همیشه براى سایر برادران گردان الگو بود. زخمى شده بود و خون زیادى از او مىرفت، امداد رسانى هم كم بود و باید حتمآ به پادگان سرپل ذهاب مىرسیدیم . وقت تنگ بود و وضعیت غلامعلى اورژانسى بود. با این حال كمى برخاست و سرش را بالا آوردو نمازش را نیمه خوابیده خواند.اما قبل از آنكه به پادگان برسیم شهید شد. همین امر دلیل محكمى بود براى همه كه نماز را حتماسر وقت بجا آورند. 

گریه به خاطر نماز 
یكى از دوستان امیر براى ما تعریف مىكرد: یك بار مأموریت مان طول كشید و ما به نماز اول وقت نرسیدیم . رفتم آثسپزخانه براى صرف غذا، اما از امیر خبرى نبود. دنبالش گشتم او را كنار تانكر آب دیدم كه داشت وضو مىگرفت . بر چهره اش غبارى از غم نشسته بود و مىگفت : پناه بر خدا، خدایا! مرا ببخش كه توفیق خواندن نماز اول وقت را از دست دادم. 

اذان مىگویند (شهید على اكبر شیرودى) 
علىاكبر در كنار هلىكوپتر جنگىاش ایستاده بود و خبرنگاران هر كدام به نوبت از او سؤال مىكردند. خبرنكارى از كشور یمن آمده بود، پرسید: شما تا چه هنكام حاضرید بجنگید؟ 
شهید خندید و گفت : ما براى خاك نمىجنگیم ، ما براى اسلام مىجنگیم تا هر وقت اسلام در خطر باشد. 
این را كه گفت به راه افتاد، خبرنگاران حیران ایستادند. شهید آستین هایش را بالا زد، چند نفر به زبان هاى مختلف 
پرسیدند: كجا؟ علىاكبر گفت : نماز! دارند اذان مىگویند. 
نماز وصال 
عبدالحسین در بیمارستان مشهد بسترى بود و من هم نیز بستری بودم . گه گاه به او سر مىزدم ، از ناحیه سر مجروح شده بود، حالش خوب نبود، یك شب نزدیك اذان صبح مادرش سراسیمه نزد من آمد و گفت : عبد الحسین حالش هیچ خوب نیست . سریعا بالاى سرش رفتم ، او را به نرده هاى تختش بسته بودند كه به زمین پرتاب نشود. گاهى تكان هاى شدیدى مىخورد و سپس بىهوش مىافتاد. 
پزشك بالاى سرش آوردیم ، با داروهاى آرام بخش تا حدودى آرام گرفت و بىهوش روى تخت افتاد. مدتى بعد ناگاه بلند شد و نشست و مرا صدا زد و گفت : «خاك تیمم بیاور » مردد بودم بیاورم یا نه ؟ چون بعید مىدانستم وقت را درست تشخیص بدهد، به هر حال آوردم ، تیمم كرد، مهر خواست ، مهر را روى زانویش گذاشت ، تكبیره الاحرام بست ، با حالتى عجیب با خداى خود حرف مى زد، منتظر بودم سلام نماز را بدهد تا با او صحبت كنم ، قبول باشدى بگویم و از احوالش جویا شوم . نماز با تكبیره الاحرام شروع شد ولى با سلام تمام نشد، در نماز عشق عبدالحسین نزد معشوقش رفت و سلام نماز را در بهشت گفت . 

نماز در قایق 
نزدیكىهاى غروب آفتاب ، مسیر طولانى را به طور مخفیانه شناسایى كرده بودیم ، موقع غروب محمدعلى گفت : «مىخواهم نماز بخوانم ». 
گفتم : میان مواضع دشمن ممكن است هر لحظه شناسایی شده ، یا حتى اسیر شویم ، ولى او بىاعتنا به حرف من مشغول وضو شد. با خودم فكر كردم كه اصلا جنگ ما به خاطر نماز است . همان جا پتو پهن كردیم و نماز را به محمدعلى اقتدا كردیم . 

عطر خیبریون 
غروب بود، گوشه اى نشسته بودم و وصیت نامه ام را می نوشتم . كنارم آمد و گفت : مرتضی چه احساسی دارى؟ من كه در آسمان خون می بینم ، فردا چه خواهد شد؟ آهى كشید و ادامه داد: من احساس خاصى دارم . 
در جوابش چیزى نگفتم و فقط سكوت كردم . همان شب خواب دیدم كه به اتفاق او به سبزوار رفته ایم ، وقت 
نماز بود و عده اى اصرار می كردند كه یا به من یا به او اقتدا كنند. من از او خواستم كه بپذیرد امام جمامت شود، قبول كرد. نماز كه تمام شد، شیشه عطرش را درآورد و به همه تعارف كرد. بعد از آن سیدى به طرفش آمد، او را در آغوش گرفت و گفت : «خوش آمدى، با سجاده ات و شیشه عطرت ». 
صبح عملیات خیبر شروع شد. از آب گذشتیم ، هلى كوپترهاى دشمن قایق ها را می زدند، رضا آر- پى - چی می زد، ولى نمىدانم چرا گلوله هایش عمل نمىكرد، شاید این هم خواست خدا بود. با فرماندهى تماس گرفت و گفت : بچه ها پنج دقیقه وقت دارند و بعد از آن دیگر از بچه ها كسی باقی نمىماند، چه كنیم ؟دستور داده شد كه همگی اسیر شوند. 

عطر جانماز (شهید غلامرضا پروانه) 
رضا در حالى كه هنوز قدرت مقابله داشت ، در راستاى اطاعت از فرماندهى دست از نبرد كشید و به بچه ها گفت : از این لحظه به بعد هر كس مقاومت كند، كشته مىشود و شهید به حساب نخواهد آمد، بعد خودش قامت بست و به نماز ایستاد و در حالی كه كلمات نماز را زمزمه می كرد به دیدار خداوند شتافت وقتى به سراغش رفتم عطر جانماز در كنارش بود. 

قضاى نماز صبح (شهیدعلى فتاح پور) 
آن روز نماز صبح همه قضا شد. وقتى على را براى خواندن نماز قضا بیدار كردم و او متوجه موضوع شد، با ناراحتى ما را خطاب كرد كه چرا امروز خواب مانده اید؟ هر چه دلیل آوردیم ، براى او قانع كننده نبود. از آن به بعد على شب ها در بسیج مىخوابید و پس از آن كه نماز اول وقت را در مسجد مىخواند، به منزل برمىگشت تا مبادا مجددا نمازش قضا شود. 

وضوى نیمه شب 
نیمه شبى براى شناسایى وارد خاك عراق شدیم . محمدمهدى با دوربین مواضع عراقىها را عكسبردارى مىكرد. ناگهان دیدم در خودش فرو رفته است پس از مدتى سكوت ، گفت : « اذان می گویند » با تعجب نگاهى به او كردم ، گفتم : «در این بیابان دراندشت چه كسى اذان مىگوید؟» ولى او گفت « چرا، من صداى اذان را مىشنوم ». دریافتم كه سروش غیبى در گوش او اذان خوانده است . 
اتومبیل را متوقف كردیم ، كمى آب از رادیات ماشین گرفتیم ، با آبى كه كمتر از یك لیوان بود، سه نفرى وضو گرفتیم . آبى كه از دست محمدمهدى فرو مىریخت ، من از میانه زمین و هوا قاپیدم و دوستمان نیز آب وضوى مرا. 

آهوى رمیده 
تنها دوستش ،جوانی همسن و سال خودش بود. متوجه شده بودیم كه شبها بسترش را ترك می كند و ساعتها در سیاهی شب گم می شود . كنجكاو شدیم . شبی مراقبش بودیم ، وقتی دید همه خوابند ، آهسته سنگر را ترك كرد ، وضو ساخت و قرارگاه را در سكوت پشت سر گذاشت ، و بعد چون آهوی رمیده ای در میان كوه آن قدر دوید تا به مامن مورد نظرش رسید . از دور او را می پاییدیم . 
به نماز ایستاد و صدایش به مناجات بلند شد. آن چنان غرق در عوالم روحانی خود شده بود و زیبا با خدا حرف می زد « یا نور یا قدوس » كه احساس كردیم ریگهای بیابان نیز با او هم صدا شده اند و به تسبیح مشغولند و ما كه در كمین عارف نوجوانمان بودیم ، به سختی گریستیم . 

حالى براى نماز (شهید عبد الحسین برونسى) 
یك ساعتى مانده بود به اذان صبح، جلسه تمام شد، آمدیم گردان . قبل از جلسه همه رفته بودیم شناسایى. عبدالحسین طرف شیر آب رفت و وضو گرفت ، بیشتر فشار كار روى او بود و احتمالا ازهمه ما خسته تر، اما بعد از این كه وضو گرفت شروع به خواندن نماز كرد. 
ما همه به سنگر رفتیم تا بخوابیم ، فكر نمىكردیم او حالى براى نماز شب داشته باشد، اما او نماز شب را خواند. اذان صبح همه را براى نماز بیدار كرد. «بلند شین نمازه»، بلند شدیم ، پلك هایمان را به هم مالیدیم ، چند لحظه طول كشید، صورتش را نگاه كردم ، مثل همیشه مىخندید، انگار دیشب هم نماز باحالى خوانده بود. 

لقاء محبوب (شهید مجید مقدادى) 
زیر چشمانش گود افتاده بود و مادر، نگران به صورت جوانش مىنگریست دست هاى مجید بىحال روى پتوى سبز رنگ بیمارستان افتاده بود. زلف پریشانش بوى همه جا را مىداد بوى باروت ، بوى حماسه ، نگاهى معصومانه و آرام به مادر مىكرد با اشاره آب خواست براى وضو، مادر رفت . و بعد از دقایقى برگشت ، ظرفى آب آورد، با كمك مادر وضو گرفت ، مادر براى بردن ظرف آب از اتاق خارج شد، وقتى د وباره برگشت مجید صورتش خیس وضو بود و در میان پتوى سبزبیمارستان شهادتین را گفت و به لقاء محبوب رسید. 

تعقیب شبانه 
مدتها بود متوجه غیبت هاى نیمه شب مهدى شده بودم . شبى دوستم را بیدار كردم و گفتم : صبورى رفت ، پاشو بریم ببینیم كجا می ره. خواب آلود گفت : تو چكار دارى، بگیر بخواب . پتو را به سرش كشید و خوابید. بلند شدم و پاورچین مسیر حركت مهدى را گرفتم و رفتم ، از دور مىپاییدمش ، رفت توى نخلستان ها و زیر درختى به نماز ایستاد، لحظه اى بعد صداى گریه و ناله اش بلند شد، برگشتم ، شب بعد و شب هاى بعد هر چه انتظار كشیدم ، مهدى نرفت ، بالاخره كنجكاوى امانم را برید گفتم : مهدى چرا سر پستت نمىروى؟ اخمى كرد و گفت : « تو اگر مىخواستى من سر پستم بروم آنجا را اشغال نمىكردى». 
شرمنده سر به زیر انداختم . یك سؤال در ذهنم شكل گرفت ، چطور فهمیده بود؟ 

موقعیتی برای نماز (شهید عطاءا... اكبرى) 
در هر وضع و موقعیت كه قرار مىگرفت ، سعى مىكرد خودش را به نماز جماعت برساند. عطاءا... پس از مدرسه به مغازه مىرفت و به پدرش كمك مىكرد، زمانى كه نزدیك اذان مىشد سریعا مىگفت : 
حاجى! مغازه را ببند، برویم مسجد كه به نماز جماعت برسیم . وقتى پدر به او مىگفت : قدرى صبر كن حالا مىرویم . مىگفت : فایده ندارد، الان شیطان است كه با این حرف من و شما را گول مىزند. بیایید زودتر برویم به مسجد، قول مىدهم بعد از نماز هر كارى داشته باشید انجام دهم . 

جماعت چهارنفرى 
یك روز در جزیره ى مجنون مشغول نماز جماعت بودیم . (به علت آتش سنكین دشمن معمولا نماز جماعت خوانده نمىشد، ولى یك روز ما یك نماز چهار نفرى خواندیم ). 
در ركعت دوم هواپیماهاى دشمن كنار خاكریز ما را با موشك زد و مقدار زیادى خاك و لجن به روى بچه ها پاشید و نماز هم از جماعت خود خارج و شكسته شد. ولى ما دوباره نماز جماعت برقرار كردیم و این بار موفق شدیم كه نماز را تمام كنیم و از این بابت خد را شكر كردیم . 
ریسمان الهی (شهید مسعود طاهری) 
بهمن ماه سال 1360همراه 20نفر از دوستان رفتیم «چزابه» ، آنجا ما به سنگرسازى مشغول بودیم ، چرا كه احتمال حمله ى عراقىها بسیار زیاد بود. 
در میان ما برادر معلمى بود به نام ((مسعود طاهرى))، وى داراى روحیه اى بسیار عالى بود. صورتى نورانى و اخلاقى حسنه داشت و همیشه در حال نماز و عبادت بود. یك روز به شوخى به او گفتم : 
((آقا مسعود! این قدر نماز و دعا مىخوانى، نكنه مىخواهى خدا یك طناب برات بندازه پایین و تو را بكشه بالا پیش خودش)). 
ایشان با آن حالت معنوى خودش جواب داد: 
((ما كجا، خدا كجا؟ عاشقى باید دو طرفه باشه . یه دست و پامىزنیم ، شاید خدا دلش رحم بیاد و دست ما رو هم بگیره)). 
یك روز بعد از نماز مغرب و عشا، قرار شد كه در سنگرها نگهبانى بدهم . من و مسعود با هم از ساعت 12 تا 2بامداد در یك سنگر نگهبان بودیم . ناگهان مسعود از من حلالیت خواست و كفت : «فرد شهید مىشوم ». و به دنبال حرف خود گفت :«فردا اول تیر به قلب من مىخورد و بعد از چند قدم تیرى به سرم اصابت مىكند و آن ریسمانى را كه مىگفتى شاید خدا از روى رحمتش برایم بیندازد». فردا همانطور شد، در جلو چشمانم دو تیر، یكى به قلب و یكی هم به سرش اصابت كرد و چند ماهى هم جنازه اش در چزابه (همانجایى كه نماز مىخواند) ماند تا بعدا او را آوردند. 
من باورم نمىشد كه رابطه ى ایشان با خدا، آنقدر نزدیك شده باشد كه به بركت آن نمازها و ارتباط ها، از نحوه ى شهادتش هم با خبر شده باشد. 

قرآن قبل از نماز 
در منطقه ى گیلانغرب ، منطقه اى بود به نام تنكاب . نوجوان بسیار مؤمن و با صفایى آنجا بود كه خیلى اهل تهجد و نماز شب بود و همچنین نسبت به رعایت حقوق نیروها و مراعات آن ، گذشت ، ایثار و فداكارى نسبت به آنها تلاش فراوان داشت . یكى از خصوصیات این نوجوان این بود كه وقتى براى نماز شب بیدار مىشد دلش مىخواست دیگر رزمندگان را هم بیدار كند تا از این فیض بهره ببرند، او شیوه ى خوبى را براى این كار انتخاب كرده بود. در نیمه ى شب ، نزدیك اذان صبح گوشه اى از سنگر مىنشست و شروع مىكرد به تلاوت آیات قرآن كریم با صداى زیبا و آهسته . از آنجا كه نزدیك اذان و وقت نماز بود و علاوه بر آن صداى دلنشینى هم داشت برادران دیگر هیچ اعتراضى نمىكردند و با كمال میل از خواب برمىخاستند و نماز شب مىخواندند. 

نماز شهادت (شهید حسن نقشه چى) 
عملیات بدر بود، با یك فروند هلىكوپتر« شنوك » به جزیره ى مجنون رفتیم خیلى سریع و ضربتى، خمپاره اندازهاى 120 را مستقر كرده و از صبح تا حوالى غروب زیر شدیدترین آتش دشمن و با هدایت دیده بان ، روى تانكها و نفرات دشمن گلوله ریختیم . نزدیك غروب ، دشمن عقب نشینى كرد. برادر «حسن نقشه چى» در نزدیكى من ، داخل گودالى نشست و شروع به خواندن قرآن كرد. زیر چشمى او را مىدیدم . مثل ابر بهارى اشك مىریخت ، حال و هوایى خاص ، و صورتى بسیار نورانى داشت . در حال گفتن اذان مغرب بودم . كه حسن داخل سنگر رفت ، تكبیر نماز را گفت و ركعت اول را به پایان رسانید. گلوله اى در دو مترى ما به زمین خورد، از میان دود و باروت یكى از بچه ها مرا صدا كرد در حالى كه موج مرا گرفته بود به سرعت خود را به داخل سنگر رساندم ، بدن حسن كاملا سالم و گرم بود، فقط تركش رندى به قلب او اصابت كرده بود. صورتى نیكو و نورانى داشت بوسه اى از سر حسرت به او زده و به حال او غبطه خوردم . آمبولانس آمد و او را از پیش ما برد، ولى یادش براى همیشه در دلها باقی ماند. 

نماز صبح در میدان مین 
در عملیات رمضان در یك روز گرم و آفتابى در منطقه ى جنوب و اطراف پاسكاه زید، ساعت 21، دستور عملیات و پیشروى داده شد، همه ى رزمندگان ، با تكاپوى زیاد، مشغول انجام وظایف خود بودند و فقط به پیشروى در عمق محورهاى عملیات مىاندیشیدند. 
میادین مین ، به سرعت پاكسازى مىشد. حمل مهمات و تغذیه با احتیاط غیر قابل وصفى با چراغ هاى خاموش و زیرمنورهاى دشمن صورت مىگرفت . ساعاتى از نیمه شب گذشته بود كه به پشت یك میدان مین عجیب و غریب رسیدیم ، برادران تخریب توانسته بودند بخشى از آن را براى عبور خودرو و رزمندگان ، پاكسازى و نواركشى كنند. ما هم كه در یك آمبولانس بودیم ، مجبور بودیم با احتیاط كامل و با آهستگى عبور كنیم . یكى از رزمندگان در جلوى ماشین پیاده حركت مىكرد و مسیر را نشان مىداد. چرخ سمت راست بر اثر برخورد با مین ضد نفر، تركید و خودرو متوقف شد. 
هر لحظه امكان داشت خمپاره اى بر روى ماشین ما فرود بیاید و به همین دلیل وحشت كرده بودیم . 
به دلیل كم عرض بودن جاده ، امكان جك زدن نیز نبود. چند دقیقه اى نگذشته بود كه در تاریكى صداى ضعیف موتورسیكلتى به گوش ما رسید. هنگامى كه به ما رسیدند، بلافاصله مشغول مین یابى در محل و تعویض چرخ خودرو شدند. 
در همین حال دیدیم كه یك نفر از آنها مشغول جهت یابى است و با قطب نما دنبال قبله مىگردد. «وقت نماز صبح شده بود». چگونه مىشد در زیر آن آتش گلوله ها، جاى امنى براى نماز پیدا كرد؟! 
امكان تجدید وضو نبود. آن دو تخریبچى در انتهاى نماز خود بودند و عملشان همه ى بینندگان را به شوق معنوى وا مىداشت . من هم با تمام وجود خاكى خود، در مقابل خداوند ایستادم . زیر منورها و تیرهاى رسام ، صداى خودم را نمىشنیدم . نماز را سلام دادم . رو به قبله ایستادم تا به حضرت امام حسین (ع ) عرض ادب كنم كه موج انفجار مرا زمین گیر كرد. نماز صبح در میدان مین ، در كنار چند مجروح به همراه آماج گلوله هاى دشمن عجب حال و هوایى داشت كه هنوز بعد از21سال غبطه لحظه اى از آن را مىخورم . 

خون و آب 
شب عملیات رمضان نزدیكىهاى پاسكاه زید بودیم . عملیات حدود بیست كیلومتر پیاده روى داشت . باید براى نماز از قبل وضو مىداشتیم چرا كه شاید مجبور مىشدیم نماز را در حال حركت بخوانیم . 
خمپاره اى نزدیك مان منفجر شد. همه در حال وضو گرفتن بودیم . تركشى خورد به سر یكی از بچه ها كه داشت مسح سر می كشید با خونسردی و لبخندی بر لب . خون از سرش جوشید و با آب وضوی صورتش آمیخت . اما خنده هنوز روی صورتش بود . 

توكل بر خدا 
یك برادر وظیفه داشتم كه خیلى به نماز مقید نبود و مخصوصا مواقعى كه وضعیت قرمز و خطرناك مىشد، به طور كامل از نماز خواندن خوددارى مىكرد. احتمالا عامل اصلى آن ترس بود و مىخواست بیشتر با بقیه نیروها باشد. یك شب در یك كانال بودیم تا این كه آتش بسیار سنگینى از طرف دشمن ریخته شد. تا نزدیكىهاى صبح مشغول نبرد بودیم و در گرما گرم جنگ صداى اذان پخش شد. كانال ما به نمازخانه بسیار نزدیك بود. من به همراه چند نفر دیگر نماز خواندیم . تا سرانجام اغلب نیروهایى كه آن جا بودند نماز را در نمازخانه خواندند. آن سرباز آن شب با ما بود و وقتى دید كه این نیروها چه طور تا صبح مبارزه كرده اند و هنگام اذان به نمازخانه مىروند گفت : ((من واقعا تعجب مىكنم كه با این همه تركش و خمپاره حتى یك نفر از شما بابت نماز خواندنتان آسیب ندیدید.ا)) 
با مشاهده ى این صحنه ها و درك این مطلب كه نماز خواندن با توكل بر خدا هیچ خطرى ندارد، كم كم به جمع نمازگزان پیوست واز انسان های، مقید نسبت به نماز شد. 

كار عارفانه (شهید احمد رضایى) 
در منطقه ى عمومى مهران ، در مكانى مستقر بودیم كه در نزدیكى ما خانه هاى خالى و قدیمى وجود داشت . به علت گرماى هوا، در بیرون ساختمان ها و چادرهایمان مىخوابیدیم و گاهى هم بر روى پشت بام شب را به صبح مىرساندیم . شب ها شهید احمد رضایى با مشقت بسیار، مسافت زیادى را طى مىكرد تا به وضوخانه برسد و بعد از وضو مىرفت و در آن ساختمان هاى متروكه مشغول نماز مىشد. چون محل پرتى بود و بدون جلب توجه به هیچ مسأله اى و هیچ فردى مخلصانه عبادت مىكرد. 
یك شب رفتیم رزم شبانه و از اواسط شب تا حدود ساعت سه صبح مشغول راهپیمایى و تمرین بودیم . ولى بعد از بازكشت هم این شهید گرامى نماز شب را ترك نكرد و نه تنها نماز شب خواند، بلكه تا صبح بیدار بود و بعد از این همه سختى در ساعت شش و پانزده دقیقه خوابید. 

مكان مخصوص عبادت 
یك روحانى در گروهان ما بود. او همیشه اصرار داشت در یك نقطه ى خاص عبادت كند و به همین دلیل گوشه اى را انتخاب كرده بود و در آن جا نماز مىخواند و قرآن تلاوت مىكرد. 
یكى از دوستان مىگفت یك شب به او گفتم : ((چرا شما همیشه همین جا نماز مىخوانید و در همین مكان مىمانید؟!)) او قرآن را با احترام بست و با تبسمى ملیح پاسخ مرا داد. من چند قدمى از او دور شدم و بعد از چند لحظه خمپاره اى دقیقا در آن محل خورد و او در محل نیایش و تلاوت قرآن خود به شهادت رسید! 
شاید او مىدانسته كه این مكان محل عروج اوست كه آن قدر مقید به عبادت در آن محل بود. 

اعتراض نابجا (شهید اكبر آمبرین) 
یك روز شهید «شیخ اكبر آمبرین » در مسجد جامع خرمشهر مشغول نماز بود. خمپاره اى به نزدیكى ما اصابت كرد، ولى او به نمازش ادامه داد! 
بعد از نماز وقتى به او اعتراض كردیم كه چرا نمازت را قطع نكردى و نشكستى، گفت « اصلا من متوجه نشدم كه خمپاره اى در این نزدیكىها فرود آمده است ! 

یادمان شهیدان 
نیمه های شب بود كه از سنگر كمین برمی گشتیم . از پشت یكی از خاكریزها صدای ناله پرسوزی شنیدیم.طاقت نیاوردیم ، رفتیم نزدیكتر، در تاریكی شب با خدای خودشان راز و نیاز می كردند . 
چشم ، چشم را نمی دید . نزدیكتر شدیم . به حالت سجده بودند و شور و حال عجیبی داشتند . متوجه حضور ما نشدند . بی اختیار پشت سرشان زانو زدیم و با ناله محزونشان همنوا شدیم .كارشان كه تمام شد متوجه ما شدند. 
پرسیدیم :« چرا این همه راه طولانی را پیاده آمده و این گوشه بیابان نشسته اید و راز و نیاز می كنید ؟!» 
گفتند :« اینجا سال گذشته سنگرمان بود . خمپاره ای آمد و خرابش كرد . چند نفر از بهترین دوستانمان همین جا شهید شدند. ما نیز به یاد آنها اینجا جمع شده ایم .» 



تاریخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | 06:38 ب.ظ | نویسنده : علیرضا دلربا | نظرات

  • paper | الگوریتم | مدرسه نونهالان